|
همه آرزوهام با رفتن ِ تو مُردن ...
|
||||
|
|
||||
به یاد ِ بیستم آبان ماه ِ هشتاد و پنج که تو بودی و نفسهایت بود که اشک می ریختم و می باریدی که زمین بود و زمان و خدا که شاهد ِ های های ِ گریه های من در آغوش ِ تو بود گریه هایی از سر ِ شوق از اشتیاق ِ اینکه گفتی .. من نمی روم .. می مانم چه آرام می باریدم .. چه سبک شده بودم خدا تو را به آغوش ِ بی کسی هایم دوباره پرتاب کرده بود چقدرمحکم در آغوشت مرا می فشردی خواییده ای که چه !!؟؟ بیدار شو من هنوز باور نمیکنم که رفته ای تقویم را گم و گور کرده بودم که امروز را به یادم نیندازد و نبودنت به رخ ِ لحظه های آواره ام کشیده نشود نشد .. تو را به جان ِ کدام لحظه مان سوگند بدهم که یک بار ِ دیگر برخیزی پس این رستاخیز ِ موعود کی فرا میرسد اینجا در زمین... من هنوز چشم انتظار ِ ز خاک برخاستن ِ توام ... برخیز نجاتم بده . این روزها بانویی قدیس کنار ِ بیچارگی های من است و نمی خواهم . درد هایم روح ِ بیکرانش را بیازارد ... گرچه تمام ِ او من است ... من محتاجش شده ام .. عشق را مجسم میکند با حضور ِ گرمش .. از همان بچّگی از جاده بدم می آمد
از بلوز ِ نخی ِ ساده ، بدم می آمد
بچّه بودیم وَ در حسرت بازی با هم
از درخت ِ شپش افتاده ، بدم می آمد
بعد از آن حادثه هم از جملاتی مثل :
اتفاقی ست که افتاده بدم می آمد
عشق ِ من رفت وَ شاید به همین خاطر من
از همان بچّگی از جاده بدم می آمد !
.
+
نوشته شده در بیستم آبان 1388ساعت 16:33 توسط نیما
|

خسته که میشوم از زمین و زمان .. مثل ِ همان ایام ِ قدیم به تو روی می آورم دل گرفته تر از آنم که اشک هایم بریزند و آرامم کنند دلتنگ تر از گذشته ها ... و محتاج تر از پیشم هر چه جلو می روم . می بینم ... جز تو .. و عشق ِ پاکت چقدر همه چیز بی معناست چه لحظه هایی که فکر کردم دوباره عاشق شدم و می توان دوباره برگشت به همان حس و حالی که با تو داشتم .. و تو را لمس کنم دو باره اما نشد .. هیچ کس .. هیچ کسی ؛ تو ، نشد تو . نبود تو . نیست و من ایمان آوردم .. اگر دوباره روزی عاشق ترین دیوانه ی روی ِ زمین شوم جای ِ یک لحظه از آن ایام ِ عاشقی را نمی گیرد . اگر زیباترین ملکه ی دنیا ... بهترین پری ِ روی ِ زمین ... دلم را بلرزاند هرگز این لرزش .. همانند ِ ارتعاش ِ دیوانه وار ِ قلبم برای تو نخواهد بود .. تو که بودی که رفته ای و هنوز رهایم نمی کنی؟؟؟؟!؟ ... هنوز رهایت نمی کنم دستانت را کم دارم ... دستان ِ مهربان و بزرگوارت را دستانی که بی منت دستانم را گرفت دستانی که گرم بود از عشق.. عشقی پاک ... بی اینکه از من چیزی بپرسی ... گذاشتی کنارت بمانم این روزها همه مرا سوال پیچ می کنند می سنجند در محکمه می برند تا ببینند آیا می شود ... به عنوان ِ بازیچه زیر ِ دستشان باشم یا نه ... بیدار شو و ببین از من .. از منی که نمی خواستی خرد شوم هیچ چیز نمانده جلوی کسانی که عشق را نمی فهمند سجده می زنم و نمی بینند ... کالبدم را می خواهند .. نه روح ِ سرگردان و ویرانم را ... کاش مرا به خود بخوانی ... لااقل شبی در خواب ... بیا و نوازش کن این سر ِ سرگردانِ بی کس را ... بیدار شو و ببین با کسی که یک عمر به دیگران عاشقی آموخت .. چه می کنند ... چوب ِ حراج زدم به احساسم تا فقط یک لحظه دوباره ِ حس ِ با تو بودن را داشته باشم ... افسوس . این روزها ... حراج نمی خرند .. کسی دل ِ خونین نمی خرد ... هیچ کسی عاشق نمی خواهد . کجایی ببینی به من دیوانه می گویند و می خندند... و به اشک های من می خندند دیگر احساسم حرمت ندارد .... جسم می فروشند .... ارزان .... کجایی ... هیچ کس مرا این گونه که هستم نمی خواهد .... کجایی .. بعد از رفتنت .. بیچارگی .. همخانه ی هر لحظه ام شده برای همه غریبه ام .. برای همه عجیبم .. شانه هایت کجاست .... مدتهاست که مضحکه ی این و آن شدم.... مدتهاست بی تو بیچارگی میکنم و صبر ... مدتهاست دلم میخواهد در آغوشت آرام بگیرم .. ای کاش بمیرم ...

آیینه ای برای دلم دست و پا کنید
احساس می کنم که به دریا نمی رسم
ای رودهای تشنه ، مرا هم صدا کنید
ای زخمهای کهنه که سرباز کرده اید
با شانه های خسته ی من، خوب تا کنید
دارم به ابتدای خودم می رسم - به عشق -
راه مرا از این همه آتش جدا کنید
حالا که خویش را به تماشا نشسته ام
با آخرین غریبه مرا آشنا کنید
+
نوشته شده در هجدهم آبان 1388ساعت 18:59 توسط نیما
|


خودمانیم ... خودت بگو
در کدامین شب سر بر بالش گذاشتم و چشم بستم و
پشت ِ پلک هایم نیامدی !؟؟
کدام روز را سراغ داری که فکر ِ چشمان ِ آبی رنگت رهایم کرده باشد ....
کدام لحظه را شاهد میگیری که از یادت غافل بودم !؟؟
نه که بی تو دیگر نخندیده باشم ... حتی عاشقی نکرده باشم ...
اما خودت بگو
در کدام یک از لحظه های خوشی ام ؛ تو نبودی !؟
چرا راه ِ دور ... همین دیروز ... براستی همین دیروز که از ته ِ دل می خندیدم
چطور زل زدی به من .... که یک باره دنیایی از دلتنگی آوار شد به سرم ...
خدایی .... کدام یک از نفس هایم رفت بی اینکه بی یاد ِ تو بگذرد ....
...
هرکی پیش ِ من نشست ، یه لحظه جاتو نگرفت
هیچ نگاهی جای ِ اون ناز ِ نگاتو نگرفت
.
پیش ِ هر نقاشی رفتیم تورو نقاشی کنه
هر مداد رنگی زد ، رنگ ِ چشاتو نگرفت ...
.
امروز .. تمام ِ امروز نمی دانم چرا ... آن تابوت ِ لعنتی ... دست از سرم بر نمی داشت ....
بگو رهایم کند .. دیوانه می کندم وقتی مثل ِ خوره به جان ِ خاطره هایم می افتد ...
آن خاک ِ سرد ِ لعنتی که نمی دانم به چه عقلی از آن برداشتم ... به رخم میکشد بلعیدنت را ...
.
کمک کن .... به حرمت ِ لحظه هایی که همه با تو گذشت ...

دوستت دارم پریشان، شانه میخواهی چه کار؟
دام بگذاری اسیرم، دانه میخواهی چه کار؟
***
تا ابد دور تو میگردم، بسوزان عشق کن
ای که شاعر سوختی، پروانه میخواهی چه کار؟
***
مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود
راستی تو این همه دیوانه میخواهی چه کار؟
***
مثل من آواره شو از چاردیواری درآ!
در دل من قصر داری، خانه میخواهی چه کار؟
***
خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین
شرح این زیبایی از بیگانه میخواهی چه کار؟
***
شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن
گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟
+
نوشته شده در هفتم آبان 1388ساعت 19:40 توسط نیما
|

من خیلی غصه دارم هیچ مونسی ندارم
تو آسمون ستاره اس ، حتی اونم ندارم
تا کی باید به دل بگم بساز بساز بسوز بسوز
تا کی باید به دل بگم که چشماتو به در بدوز
تا کی باید گریه کنم از دست کار روزگار
تا کی باید بباره چشمام مثله ابر بهار
کی می گه تنهایی سخت نیست
به خدا تنهایی سخته
الهی بی کس نشی به خدا بی کسی سخته
اینم از بخت بد ماست
راضیم هر چی خدا خواست
ای خدا برس به دادم
ای خدا تنهایی سخته
تا کی باید به دل بگم....

+
نوشته شده در سیزدهم مهر 1388ساعت 18:40 توسط نیما
|

چو رخت خویش بربستم ازین شهر همه گفتند با ما آشنا بود ولیکن کس ندانست این مسافر چه گفت و با که گفت و از کجا بود من خیلی وقته مُردم .... می روم .. نمی خواهم عشق را لکه ی ننگی باشم ... باشد میان ِ دل ِ من و خدای ِ من ... گناه ِ من . . او بهترین محاسبه گر است .... خدایا این من ... این تو ... این روزهای رفته ام .. این کوله بار ِ گناه ... این نوشته هایم از عشق ... این دردهای دلم .. ...

+
نوشته شده در هفتم مهر 1388ساعت 21:4 توسط نیما
|

چشم از جاده بر نداشتم ... خیره ماندم به مه آلود ترین منظره ی شهر تا بیابمت .. بخوانمت ... ببویمت ... بنوشمت ... بال و پر بزنم در هوایت ... در هوایت بپیچم .... خمار و سرگردانم ... جسمت را دست ِ زمانه از من گرفت ... روحت در تمام ِ تار و پودم متجلی شد ... و ملاقاتت کردم در شبی رویایی ... جایی که من بودم و تو و یک دنیا حسرت ِ دیدار ... تو آمدی ... در کالبد ِ جسم ِ دیگر و من در تو غوطه ور شدم ... زل زدم به چشمانت .. آن چنان که همیشه آرزویش را داشتم ... نگاهت را این بار نیز برنداشتی .... و جادوی ِ بودنت ؛ مست کرد خاطراتم را ... غریب نبودم وقتی چشمهایت همسفرم بود ... تنها نبودم وقتی چون منجی ِ موعود ؛ ظهور کردی و نوازشم میکرد سر انگشتانت ... ... پاییز آمد و رنگ و بوی ِ تو گرفته تمام ِ هست و نیستم ... ببین دوباره دلم بی قراری می کند ... بی تابی می کند ... می خواهدت ... عشق می ورزد ... . مرگ آن نیست که در خاک ِ سیه دفن شوی ... . ببین چگونه زنده زنده می سرایمت ... ظهورت را در جسمی دیگر ارج می نهم ... جاوید بمان ای عشق کمک کن آنچنان که لایق ِ توست .. عشق بورزم .... 
+
نوشته شده در چهارم مهر 1388ساعت 14:19 توسط نیما
|

شب آمدم کنار بالینت ... آرام آرمیده بودی...آهسته نجوا می کردم که از خواب ِ خوش ِ ابدی بیدارت نکنم .... آمده بودم درد دل کنم و تو بشنوی ... آمده بودم عشق تمنا کنم ... خواب بودی ... آمده بودم ؛ دل ِ بیچاره و لامصبم را آرام کنم ... بدتر شد ... آمده بودم فریاد کنم . پس از رفتنت ؛ عشق ... مرده ....خنده دار و غیر قابل باور شده ... آمده بودم دستانم را گرم بفشاری ... سردی ِ سنگ عذابم داد .. آمده بودم ؛ داغ نگاهم کنی ... بخندی ... حرف بزنی ... گل را پر پر نکردم ... بگذار خیال کند ؛ دستان ِ تو می گیردشان ؛ نه چون دل ِ پاره پاره ام روی سنگ پر پر شوند .... . آمده بودم نفس های عمیق بکشیم . جایی که تو آرام خوابیده ای .... نفسم گرفت .... .. پر و بالم .... شکسته شده ؛ فهمیدی !؟؟؟ من و بی کسی هایم را دیدی ؟؟؟ من و بیچارگی هایم را خوب نگاه کردی ؟؟؟ حواست شد ؛ کسی پشیزی هم بارم نمی کند ... آن قدر در دهانم فشار می دهم که کسی اشک هایم را نبیند .... دیدی آن عاشق ِ دیوانه ی تو ؛ در به در بوی ِ تو را می طلبد و نیستی .... آرام کنارت آرمیدم .... در دلم افسوس خوردم برای امروز ... و برای فردای خودم ... که تو دیگر نیستی و هیچ کس هم نیست که عشق را بفهمد ... بخواهد ..... بیدار نشو .... حال ِ این روزهایم هیچ خوب نیست .... بیدار نشو ؛ اینجا هوا پر از مرگ است .. بیدار نشو ... قصه هایم همه سراب ِ عشق شده اند . نه خود ِ آن ... فرشته های این وادی . از عشق گریزانند .... و از تکرار ؛ متواری .... بیدار نشو اینجا کسی عادت ِ دیدار نمی خواهد ... بیدار نشو ؛ اینجا تنم درد میکند از بی کسی .... از نداشتن ِ شانه ای برای زار زدن... 

این شبها به بالشم خوو گرفته ام .....

بیدار نشو ... آن قدر بالای سرت می مانم که روزی مرا نیز بخوابانی ...
بخوابانی .... تا آرام گیرد این دل ِ خراب و دربه درم ....
دلم نباشد و نبیند ... به اسم ِ عشق ؛ از هم دور می شوند ....
عاشقان .... رسم ِ دوری را به نام ِ عشق به جای می آورند ...
مرا درین دنیا چه کار !!؟؟؟
وقتی ... نه عشق را به چشمانم سرمه می کشد کسی ... و نه غوطه ور شدن در رویایی آرامم میکند ...
بخواب ؛ دستانم نمک ندارد این روزا .... بخواب، کمرم ؛ پشت ِ سر ِ هم خنجر می خورد ...
...دستانت هم که نیست .... سایه بان ِ زخم های در گلو مانده ام شود ...
بخواب ... من به جرم ِ عشق ِ تو .. این چنین ... بی کس و کار مانده ام ....
.

+
نوشته شده در شانزدهم شهریور 1388ساعت 14:16 توسط نیما
|

بر آنم ... از شیره ی جان ِ روزگار ؛ هرچه مانده ؛ عـــشـــــــق بمکم ... بر آنم روزگار بیچاره ام کند ... پیش از آنکه بیچاره ی خود و روزگارم باشم ... بر آنم ... شبهای واماندگی را ... به تبهای پر التهاب ِ لرزش ِ دستانم بسپارم... بر آنم سرم را روی شانه ای تکیه کنم که غبار ِ دردهای روزگار را به جان نوشیده است .. .. بر آنم بند بندم را از هم بگسلم ... به دلگرمی ِ داشتن ِ پناه گاه ِ امنی که می توان آنجا وقتی کلمه ها در قفس حبس شدند ... با زبان ِ نگاه .... حرف زد و . می خواهم با آبی ِ آسمان ؛ آشتی کنم ... پیش از آنکه خاک ِ سرد .. روی پیشانی ام غلت بزند و فخر بفروشد به لحظه های از کف رفته ام .. . می خواهم ورای ِ این دنیای ِ سنگی ِ آدمها ... در پس ِ مردمک ِ چشمهایم کلبه ای بسازم .. که آنجا مامن ِ امن ِ خستگی های روز باشد ... . بر آنم بیچارگی هایم را ... با عشق ... با امید ... با پیوستن به نفس هایت ... چاره باشم ... ...
هرچه کردم که شوم از تو جدا، بدتر شد
در دل ِ شعر ... نکته ها گفت ...
تا رود از دل من مهر و وفا، بدتر شد
مثلا خواستم این بار موقّر باشم
و به جای «تو» بگویم که: «شما» بدتر شد
آسمان وقت قرار من و تو ابری بود
تازه با رفتن تو وضع هوا بدتر شد
روی فرش دل من جوهری از عشق تو ریخت
آمدم پاک کنم عشق تو را ، بدتر شد
+
نوشته شده در یازدهم شهریور 1388ساعت 14:11 توسط نیما
|

چه بی تابانه می خواهمت امروز ....
چه تنها و غریبم امروز .. تو را به خدا .. بیا .. دوباره در چشمانم دنبال ِ چیزی بگرد ... دوباره در آغوشت .. مرا در به در کن .... من از زدن ِ این عینک ِ دودی .. مدت هاست .. خسته ام ... چقدر تو را کم دارم امروز. ... چقدر با دل ِ بیچاره ام .. فریبندگی کنم !؟ چقدر با خودم زمزمه کنم که خواهی آمد ... و نیایی ... چقدر صبر به قلبم ارزانی کند خدا ... تا زخم ِ نبودنت در جانم ، آرام گیرد.. چقدر من باشم و تو نباشی ... چقدر تو در عکس هایت به من لبخند بزنی و من دیوانه وار چشمانت را التماس کنم !؟؟ چقدر زنگ ِ صدایت را با خود مرور کنم .. از ترس ِ اینکه مبادا یادم برود .... چقدر تار ِ مو هایت را به صورتم بکشم ... و با خود آهسته بگویم ... به دل ِ خسته ام افتاده که خواهی آمد ... ... خدا دلش برای ِ دل ِ منتظرم نسوخت ... آن هنگام که در پیچ ِ جاده های مرگ .. تو را برای همیشه از من گرفت ... خدا را می شناسم .. مهربان است و بزرگ ... تو را دوست دارد ... بیشتر از هر کسی ... مراقب ِ توست ... از تقدیرش .... از حکمتی که برایم مقدر کرده .... از اشتیاقش به تو ... چشمانت همه جا دنبالم میکنند ..آن چشمان ِ خوب و خوش رنگت ... که همیشه می ستودمشان .... چقدر کم دارمت .... کجایی !؟؟؟ ماه ِ رمضان شده و باز غم ِ عالم در دل ِ لامصبم لانه کرده ... هفت سال ... ماه های رمضان ... چه غوغا و بلوایی در دلم بود ... اس ام اس های شبانه ... حرفهای کودکانه ی من ... محبت های مادرانه ی تو ... آش رشته ای که چقدر هم داغ بود و با هم خوردیم ... تو چه مهربان در گوشم از عشق می خواندی ... دلم برای بوسیدن ِ دستانت .. پر پر می زند ... بانو چقدر امروز ... آن روزها را کم دارم ... چقدر کمم برای توئی که همیشه هستی و من .... ای وای من ... 
+
نوشته شده در سوم شهریور 1388ساعت 18:37 توسط نیما
|

نشسته ام به تماشاي آسمان ،بي تو .jpg)
اگر چه سنگ شدند اين ستارگان، بي تو
زبان شعر من از واژه هاي کهنه پر است
چه زود پير شد اين شاعر جوان، بي تو
چقدر ناله کند اين گرام سرگردان
چقدر گوش کنم دلکش و بنان، بي تو
چه فرق مي کند اين جام از چه لبريز است ؟
تفاوتي نکند شهد و شوکران ،بي تو
اگر چه روح بهشت است زنده رود اي دوست
جهنمي است به چشم من این جهان؛ بي تو 
+
نوشته شده در یکم شهریور 1388ساعت 16:4 توسط نیما
|

اگر دوباره متولد می شدم .. باز هم در پاییز به دنیا می آمدم ... باز هم چمدانم را در پاییز از عشق پر می کردم ... با پاییز آمده ام و با پاییز خواهم رفت ... بهترین خاطراتم ... همه نارنجی اند و خش خش ِ برگ های مست ِ پاییز ... راه افتاده ام ... خیس ِ خیس .. عشق لیز می خورد از تنم ... یاد ِ روزهایی که بر تنت لنگر می انداختم و عاشقانه بادبان ها را بالا می کشیدی ... طوفانی می شدیم ... موج می زدیم ... پشت ِ سر ِ هم ... موج می زدیم ... کشتی ِ خاطره هامان ... پهلو گرفته ... هر چند وقتی .. بادی می وزد و موجی می آید زیر ِ این کشتی و تنها تکان ِ ساده ای امروز .. من و تنهایی و خاطره ها ... همه از تو سرازیر شده ایم ... .. دوباره پا بده . بگذار .. برگها زیر ِ پایمان ... عاشقانه ناله کنند ... چه بر سر ِ من آمده امروز !!؟؟ امروز که نه تو هستی .. نه پاییز ... نه برگ های دلباخته ی خزان ... .. ته مانده ی شیرینی ِ لبهایت .. شوری ِ بی وصف ِ اشک هایت که می گفتی : نبوس ؛ نمک گیر می شوی ؛؛ نبوس .... ... بوسیدم و .... نفس در نفس ... گم شدم .. .. دستم به تو که نمی رسد ... ولی پاییز ... پاییــــــــــــــــــــــــــــــز ... کجایی ؟؟؟ 
آوای ِ قشنگ ِ آرزوهای من
می خورد ....
+
نوشته شده در بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 13:51 توسط نیما
|

روزی این دل ِ بی سر و سامان و بی همه کس ِ من ... برای خودش کسی بود ... بهایی داشت .. می ارزید ... نه آن قدر ها که حس ِ غرور ؛ چون همگان ، بیچاره اش کند ... می ارزید .. به اندازه ی نشکستنش ... این روزها ... این روزها که تنهایی و درد ... خستگی و عزای ِ این شانزده ماه ... به دنبال ِ بوی ِ او که برای همیشه زیر ِ خاک خوابید ... دنبال ِ عشق .. باز هم دربه دری کرد ... جوابش را خوب گرفت ... خوب گرفت ... دلم دیروز شکست .. کجا و چطور مهم نیست ...
![]()
ولی یاد گرفت ... ساکت بماند .. لال بمیرد .. اما .. دل ِ دیگری را نشکند ...
دلم که لگد مال شد .. یاد گرفت ... هرگز .. هیچ وقت ... به پای ِ دیگری نیفتد ..
مبادا .. التماس ِ عشق را هرزگی بخوانند ..
مبادا تمنای ِ بودن را ... پس ِ هر کوچه دلدادگی نام نهند ...
...
دلم یاد بگیر .. مثل ِ راز ِ پاییز غم انگیز بمانی ..
.

هرکه مارا یاد کرد ؛ ایزد مر او را یاد باد..
هر که ما را خوار کرد ؛ از عمر بر خوردار باد ..
.

کاش هیچ وقت عشق ِ هیچ کسی .. زیر ِ خروارها خاک مدفون نشده باشه ...
تا هیچ وقت برای ستودن ِ مقام ِ عشق ... هرگز تحقیر نشه ..
.
شانه هایت را برای گریه کردن ...
![]()
اشک نمی ذاره .. ادامه بدم
..
![]()
![]()
+
نوشته شده در بیست و دوم مرداد 1388ساعت 16:51 توسط نیما
|

عشق از کالبدی به کالبد ِ دیگر منتقل می شود و به این علت است که نمیمیرد ... . من عاشق شدم ... مرا نپذیر .. تنها مثل ِ آفتاب که بر همگان می تابد تو بتاب . من تمام ِ شبها را در انتظار ِ دیدارت ... دیدار ... نه به معنای اتصال ِ دو چشم به هم .. روشن شدن ِ چشمانم به روشنایی ِ مانتوی سفید و چهره ی خندانت وقتی که فنجان را به دست گرفته و در قهوه خانه با دیوارهای آبی نشسته ای و در لنز ِ دوربین ..نمی دانم به چه . به چه .... می خندی ... . من !!! چقدر بی حیا شده ام ... چشمانم کور شود . کور شود چشمانم اگر جز روح ِ پاکت به چیز ِ دیگری عشق بورزم .. توصیفم از عکس را پای ِ زمینی شدن ِ عشق مگذار ... . *** به خداعشق به رسوا شدنش مي ارزد دفتر قلب مرا وا کن ونامي بنويس! گرچه من تجربه اي از نرسيدن هايم کيستم؟باز همان آتش سردي که هنوز 
وبه مجنون وبه ليلا شدنش مي ارزد!
سند عشق به امضا شدنش مي ارزد!
کوشش رود به دريا شدنش مي ارزد!
حتم دارم که به احيا شدنش مي ارزد!
سالها گرچه که در پيله بماند غزلم ،
صبر ِ اين کرم ،به زيبا شدنش مي ارزد!
+
نوشته شده در نوزدهم مرداد 1388ساعت 20:58 توسط نیما
|

بگذار كه در حسرت ِ ديدار بميرم
در حسرت ديدار ِ تو، بگذار بميرم
.
دشوار بود مردن و روي ِ تو نديد
بگذار به دلخواه ِ تو ، دشوار بميرم
.
بگذار كه چون مرغان شباهنگ
در وحشت و اندوه ِ شب ِ تار بميرم
.
بگذاركه چون شمع كنم پيكر خود آب
در بستر اشك افتم و ناچار بميرم
.
بگذارچو خورشيد گدازنده مسفا
در دامن ِ شب، با تن ِ تب دار بميرم
.
بگذار شوم سايه ی ايوان ِ بلندت
سويت خزم و گوشه ی ديوار بميرم
.
مي ميرم از اين درد كه جان ِ دگرم نيست
تا از غم ِ عشق تو دگر بار بميرم
.
تا بوده ام اي دوست ، وفا دار ِ تو بودم
بگذار بدان گونه وفادار، بميرم
+
نوشته شده در هجدهم مرداد 1388ساعت 11:0 توسط نیما
|

در دلم حرف پر است ، فن ِ بيان کم دارم
کوه ِ دردم که از خود فوران کم دارم
.
اشک هايم به سلامي و نگاهي بند است
چشم دريايي ام امشب ،نوسان کم دارد
.
همه ي دغدغه ام عقربه هايند ، ولي
مرگ در فکر وصال است ، زمان کم دارم
+
نوشته شده در چهارم مرداد 1388ساعت 17:50 توسط نیما
|

از کوچه پرسیدم نشانت را نمی دانست 
آن کفشهای مهربانت را نمی دانست
رنجیده ام از آسمان ، قطع امیدم کرد
دنباله ی رنگین کمانت را نمی دانست
اینگونه سیب سرخ هم از چشمم افتاده ست
شیرینی اش ، طعم لبانت را نمی دانست
قیچی شدم ، بال و پرم را یک به یک چیدم
ســـَمت ِ وسیع ِ آسمانت را نمی دانست
لای ورقها ، نامه ها ، دفترچه ها گشتم
حتی کتابی داستانت را نمی دانست
+
نوشته شده در بیست و چهارم تیر 1388ساعت 20:24 توسط نیما
|

غم آبادی به نام زندگانی ساختم بی تو
ز ِ بیم ِ شام ِ تنهایی ، به غم پرداختم بی تو
.
به زیر ران ِ ما اسب جوانی بود و شادی ها
رمیدی از من و تنهای تنها تاختم بی تو
.
عزیزت خواستم تا یوسف ِ کنعان ِ من باشی
ز جان بگذشتم و خود را به چاه انداختم بی تو
.
پس از آن دوستی ها ؛عاشقی ها؛ آشنایی ها
برای خود در این غمخانه زندان ساختم بی تو
.
چنان در خویش می گریم که مژگان هم نمی داند
به لبهایت قسم ؛ لبخند را نشناختم بی تو
.
میان پاکبازان سرافرازم زانکه این هستی
قماری بود و یکسر هستی ام را باختم بی تو
+
نوشته شده در هفدهم تیر 1388ساعت 13:33 توسط نیما
|


و هيچ كس به دلم دل نبست فيروزه
تويي ، تو ليلي ِ هميشه مست ، فيروزه
كه ديدمت و شدم حق پرست ، فيروزه
كه مثل ِ ارگ ِ بم از هم گسست ؛ فيروزه
چگونه مهر ِ تو در دل نشست ؛ فيروزه ؟
خدا هميشه همين طوري است فيروزه ؟
دلم عجيب گرفتار ِ توست ، فيروزه
تمام ِ زندگي ام هم شكست ، فيروزه
دوباره مَردُم ِ چشمم ترست ، فيروزه
كه بي تو جان به لب آمد ؛ بس است ؛ فيروزه
به چشم ِ خود زده ام داربست ، فيروزه
بدون ِ لطف ِ حضورت ، كم است ، فيروزه
ببين چگونه شدم گِل پرست ؛ فيروزه
كجاست شوق ِ حضورت ؟ نمير ، فيروزه
دلم فقط به تماشاي ِ توست فيروزه
كه بي تو نه خوشم ، نه مست ؛ فيروزه
ببين من و تو ؛ خدا هم كه هست ، فيروزه
من و سكوت ، حواست كه هست فيروزه ؟؟؟
و گفت رسته ام از هر چه هست ، فيروزه
به عشق ِ تو شده ام بت پرست ؛ فيروزه
چگونه شد كه شدم بي تو پست ، فيروزه ؟؟؟؟
همه فداي تو ؛ نمیر ..... نمیر ، فيروزه
+
نوشته شده در دوازدهم تیر 1388ساعت 13:2 توسط نیما
|

هيچ كس چون من ، ز عمر و زندگاني سير نيست وز غم ِ دوران ،پريشان خاطر و دلگير نيست روزگاري شادي ِ دل ، پرده ی غم مي دريد ليكن اكنون يار ِ من ، جز ناله ي شبگير نيست بسكه كردم ناله و بر خويش پيچيدم ز درد ناله ها را دگر از بخت بد تاثير نيست گرچه رويم همچو گلهاي بهاري تازه است در بهار عمر،كس چون من ز جانش سير نيست 

+
نوشته شده در دهم تیر 1388ساعت 18:21 توسط نیما
|


ز چشمت اگر چه که دورم هنوز
پر از اوج و عشق و غرورم هنوز
ااگر غصه بارید از ماه و سال
به یاد ِ گذشته صبورم هنوز
شکستند اگر قاب ِیاد ِ مرا
دل ِشیشه دارم ، بلورم هنوز
سفر چاره ی دردهایم نشد
پر از فکر ِ راه ِعبورم ،هنوز
ستاره شدن کار سختی نبود
گذشتم ، ولی غرق نورم هنوز
پر از خاطرات ِ قشنگ ِ توام
پر از یاد و شوق و مرورم هنوز
ترا گم نکردم خودت گم شدی
من ِ شیفته ، با تو جورم هنوز
اگر جنگ با زندگی ساده نیست
در این عرصه مردی جسورم هنوز
اگر کوک ِ ماهور با ما نساخت
پر از نغمه ی پاک و شورم هنوز
قبول است عمر ِخوشی ها کم است
ولی با توام ؛ پس صبورم هنوز
+
نوشته شده در هشتم تیر 1388ساعت 22:46 توسط نیما
|

حضور ِ بانويي مهربان كه بوي ِ فيروزه ي من را مي دهد . باعث شد . .. پس از مدت ها بنويسم نام ِ تو را نمي دانم اما دوست دارم تورا " بانوي ِ عشق " صدا كنم .. ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

تا در این قصهی پر حادثه حاضر باشم
حکم ِ پیشانیام این بود که تو گم شوی و
من به دنبال تو یک عمر مسافر باشم ![]()
من به سودای تو یک مرغ مهاجر باشم
قسمت این بود، چرا از تو شکایت بکنم؟
!
یا در این قصه به دنبال مقصر باشم؟ ![]()
تا برازندهی اسم خوش ِ عاشق باشم
سالها منتظر ِ قسمت ِ آخر باشم
+
نوشته شده در دوم تیر 1388ساعت 14:43 توسط نیما
|

لالا بانوي آرامم پري من، دلارامم . لالايي ياس من لالا بخواب فيروزه ام حالا . لالايي چشم تو روشن سراي تازه ات گلشن . لالا تنهاي خاموشم تورا کم دارد آغوشم . لالايي يار يکدانه لالا زيباي دردانه . دوچشمت آسمان من دلت رنگين کمان من . لالا خورشيدکم لالا برو از آسمان بالا .
![]()
+
نوشته شده در بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 17:57 توسط نیما
|

چقدر بی تو بودن مرا ویران کرده پیر شدم میبینی !!؟؟ . چه تحملی خدا به بنده هاش می ده چه قدرتی بهم داده بود وقتی بهم خبر دادن که برای همیشه رفتی چه نیرویی در من بود که با پاهای خودم برای همیشه زیر ِ خاک کردنت اومدم و امروز چقدر حالم بد میشه از خودم گله میکنم من چی کار کردم ؟؟؟؟؟ گاهی فقط یک لحظه فکر کردن بهش دیونه ام میکنه دیوووووووووووووونه . به اندازه ی تمام ِ این یک سال دوری از تو بی تو ماندم بی چاره شدم . چند روز دیگه مراسم ساله و من هنوز هیچی رو باور نکردم یک ساله که دارم توی یه شوک ِ عظیم زندگی میکنم . زندگی !!؟؟ نه نمی دونم . نمی دونم دارم چی کار میکنم![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در هشتم اردیبهشت 1388ساعت 19:37 توسط نیما
|

من زنده ام هنوز! اگر ميخواهي بيايي، بخندي ، دستم را بگيري، حرف بزني، اشك بريزي ... من زنده ام هنوز. هنوز مي بينم ! مي بينم كه نيامد ه اي هنوز ميشنوم صدايي از تو نيست هنوز مي بويم بوي تو نپيچيده در من. .. نمي دانم چه زمان است من پاي تو ايستاده ام نمي دانم حالم را ... اما هنوز زنده ام! از حالم بي خبري .. آری از حالم بی خبری اگر نه بی وفایی در مرام ِ همگان بود . جز تو اگر حال ِ مرا می دیدی کمکم میکردی .. مثل اواره های زخم خورده شده ام . بی تو تموم ِ روز و شب ها رو شمردم شبیه ِ دوره گردای پریشون یه عمره رد ِ پاتو دوره کردم سراغتو گرفتم . توی ِ کوچه کمک کن دست ِ خالی بر نگردم . امسال بهار بی تو غم ِ عالم در دلم بود و کسی نفهمید آب از آب تکان خورد اما من خورد شدم شکستم .. نمی دونی چقدر حالم خرابه ته ِ قلبت دبگه می دونی کی ام منو با همه ی بدی هام قبولم کن . به خدا خیلی دوستت دارم ![]()
+
نوشته شده در دوازدهم فروردین 1388ساعت 13:20 توسط نیما
|

مي بيني چه بيچاره ام فيروزه جونم !!؟ امروز نشد بيام كنارت ببخش فيروزه جونم من خيلي دلم هواتو كرده دارم از توو منفجر مي شم مي بيني حال و روزمو حتي بلد نيستم ديگه چيزي بگم بهانه ي بودنم تو بودي امروز خاطره هاي توان اما من كم آوردم خيلي كم آوردم كي بايد بيام فدات شم ؟ چه كنم ؟ هان؟ حال ِ دلمو كه ديگه خودت خوب مي فهمي فيروزه جونم من خيلي سختمه تو رو خدا حداقل تو راحت باش آروم باش آزاد ِ آزاد رها و آروم آخ كاش حالت خوب باشه بي تو داره غصه له مي كنه منو اما صبور جلوه دادن و از خودت ياد گرفتم من نمي تونم دل بكنم حتي يه لحظه از عكست از اسمت از حس ِ خاطره هات من دلم براي بوسيدن ِ دستات پر پر مي زنه دلم براي حرفاي خوبت براي امنيت ِ بودنت براي هميشه مي پرستمت فيروزه جونم منو ببخش حالا ديگه فهميدي چقدر بدم اما به خود ِ خدا قسم مي پرستمت من دارم ديونه مي شم كم كم كمكم كن همه ي دلم پيشته تو رو خدا بخند تو رو جون ِ من راحت باش سپردمت به خدا اون عاشق تر از منه اون قول داده بهم اذيتت نكنه غصه نخوريا همه مون يكي يكي مياييم پيشت دوستت دارم سلطان قلبم داغت بد جوري به دلم نشسته فيروزه جونم كي ميفهمه يعني چي حرفام خدايااااااااااااااااا دنياي ِ كسي رو ازش نگير خدااااا 
![]()
+
نوشته شده در نهم آبان 1387ساعت 16:48 توسط نیما
|
